آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 17 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

سفر به شمال خرداد 93(1)

تو تعطبلات خرداد سفر چند روزه به شمال داشیم هرچند کوتاه ولی باز تنوعی بود و شارژ روحیه گردنه حیران آیلا به دنبال جمع کردن سنگ گردنه مه آلود حیران که در عرض 20 دقيقه مه همه جا رو گرفت     آب هم می خوریم با دادا هم صحبت می کنیم پدر و دختر در گردنه حیران مه کم کم در حال بلند شدن در حال خوردن صبحانه در جنگلهای اطراف گیسوم. در حال نگاه کردن به گاها که مبادا بیان و صبحانه خانمی را نوش جان کنند ( عمه سارا گفته بود سریع صبحانه ات را بخور تا گاوها نیومدند) در حال جمع کردن سنگها این بار برخورد آیلا با دریا بهتر بود و قبلا که حاضر نبود حتی پاهاش به شن ها بخوره کم کم دوس...
1 تير 1393

عید 93- جلفا

٤ فروردین ٩٣ جلفا     فکر نکنید این دخملی ما تخم مرغ می خوره اصلا و ابدا اینجا شبیه مامان بزرگهای چاق و چله که یک طفه کنار سفره می شینند ، نشسته نوش جونت چه عشق و احساسی به پدر يک کمپ عشایر کنار جاده برای بازدید مسافران نوروزی ايجاد کرده بودند ما هم به تمشا رفتیم جاتون خای نون بسیار خوشمزه هم می پختند آیلا در بغل بابایی کنار جناب شتر این هم نمونه چادر عشایر بود این هم همون نونهای خوشمزه که متاسفانه در مسیر برگشت تموم شده بود و نتونستیم بخریم آیلا به زور رو تختی که کنار چادر  برا مسافرا گذاشته بودند نشست آیلایی عاشق سن...
9 ارديبهشت 1393

سفر اسفند 92 (5)

بالاخره سفره چند روزه ما هم به تهران تقریبا به اتمام رسید و درحال آماده شدن برای برگشت به شهر و دیار خودمون شدیم این هم ساعاتی قبل از حرکتمون آیلایی دوغ خور کنار بهجت عمه جون سالن انتظار فرودگاه شلوغ و پلوغ اصلا اجازه عکس انداختن رو نمی داد این هم شکار لحظه کنار آکواریوم سالن ترانزیت کمی خسته و کلافه مثل اینکه خنده به لباش برگشت نه بابا ناز و ادا هم داره. بعد از این چنان خسته بود که یک دفعه رو نیمکت سالن دراز کشید و لالا کرد . بعد مدتی تاخیر وقتی پرواز رو اعلام کردند بیدارش کردم ولی خواب آلود بود و دائم به آقایون جلویی تنه میزد اون ها هم خندشون گرفته بود   داخ...
28 فروردين 1393

سفر اسفند 92 (4)

یک روز صبح زود آماده شدیم تا با پری عمه جون به خونشون سربزنیم و عصر حدود 3:30- 4 بود که دوباره به خونه بهجت عمه جون برگشتیم من هم از چند ساعت فرصت استفاده کردم و آیلایی رو به پارک شفق که خاطرات کودکی زیادی از اون پارک دارم بردم و فکر کنم به خانمی حسابی خوش گذشت . یادش به خير مجسمه های پارک اوه می خواد خودش رو،  رو صندلی الاکلنگ جابه جا کنه بهتره همین شکلی باهاش بازی کنم چون تکی خیلی سخته و شاید این مدلی بهتر باشه به به تاب سواری من که خودم خیلی دوستش دارم اما دختری بیش تر دوست داره تاب رو هل بده این هم سند هل دادن تاب خالی خوب الان نوبتی ه...
24 فروردين 1393

سفر اسفند 92(3)

خانم خانما در یک صبح دل انگیز در خواب عمیق در عرض چند دقیقه چرخش رو ببین دیگه مثل اینکه چرخ و فلک راه افتاده به به صبحانه بعد از خواب چرخان   در تونل سرسره پارک سلام کوچولو  در راه برگشت از پارک خسته و کوفته و گل  به دست دست رو دست حیاط خونه بهجت عمه به به ناهار بعد از کلی بازی می چسبه دوغ هم که باشه که عالی می شه فقط این دخملی من پلو رو خالی خالی بدون خورشت می خوره (به قول خودش خالص می خوره) نوش جونت این هم فیگور شبانه . در حال ناز و ادا این هم پیروز کوچولو نوه عمه مامانی . از ب...
23 فروردين 1393

سفر اسفند 92(2)

اولین ساعات بعد از رسیدن به خونه عمه مامانی(بنده) در حال استفاده از هوای زیبا و بارانی اواخر اسفند ای جانم با این خنده ...
21 فروردين 1393

سفر به تهران اسفند 92(1)

٢٣ اسفند ٩٢ خانم گلی به همراه من و ماماما یک سفر چند روزه به تهران داشتیم هر چند با نبود بابایی بعضی مشکلات وجود داشت مخصوصا بی تابی های شبانه آیلایی ولی در کل سفر خوبی بود . اول صبح در هواپیما   در حال مطالعه برگه راهنما شاد و سرحال بعد از صرف صبحانه اوه کم کم خواب به سراغش میآید نه مثل اینکه مسئله جدی تر می شه بالاخره رسیدم ولی معلومه خسته هست   ...
19 فروردين 1393

سفرنامه خرداد92(7)

جنگلهای زیبای عباس آباد   اوه چه هیجانی آه بعد از اون همه هیجان و بازی آب خوردن اون هم  با بطری می چسبه . موقع برگشت نزدیکی سراب که برای ناهار توقف کردیم . آیلا بعد از 3 ساعت خواب راحت ( البته به کمک کولر) به زور برای ناهار بیدارش کردیم آیلایی عرق کرده بود و بیرون هم هوا بادی مجبور شدیم باز کت بپوشونیم فقط دو قاشق غذا خورد و بقیه شیطنت بود گفته بودم که این نازدونه من دست به عکاسیش بد نیست حالا هم چون دوربینی گیر نیاورده با قوطی مایع ضد عفونی داره عکاسی میکنه خوب خانمی حالا بگو عکسها خوبه یا نه ؟ حالا برم اون طرف تا سوژه های بهتری شکا...
30 خرداد 1392

سفرنامه خرداد 92(6)

آیلا در پارکی نزدیک تنکابن در حال بازی فکر کنم اینجا خیلی خیلی بیشتر از دریا لذت برد با چه لذتی از سرسره پایین می آید   باز روزی دیگر کنار ساحل بابایی در مورد دریا صحبت می کنه بلکه نازدونه راضی بشه پاهاشو به آب بزنه. چون تا کنار دریا می رسیدیم بابایی می گفت مثل اینکه ترمزش کشیده می شد و اصلا حرکت نمی کرد مثل اینکه کمی قانع شدی خنده بر لبات اومده وای نه باز روز از نو روزی از نو، دخترک من با دریا نتونست آشتی کنه حتی پاهاش به شنها که خورد ناراحت شد و می گفت کثیف شد ...
27 خرداد 1392